یه روز یه گوزن افتاد توی دام گرگه و اون هم سریع و السیر به سه تا رفیق دیگش خبر داد تا همگی طبق قرار دلی از عزا در بیارند.

 وقتی همه جمع شدند شیره یه نگاهی به گوزن کرد و یه نگاهی به اون سه نفر . بعد با یه ضرب دست گوزنه رو به چهار قسمت احتمالا مساوی تقسیم کرد .

 قسمت اولش رو گذاشت کنار و گفت این مال من، چون که من سلطان جنگل هستم و اسمم شیــــــــــــــــــــــره !!!

 قسمت دوم رو هم گذاشت پیش قسمت اول و گفت این هم مال من چون که من قویــــــــــتر از همتونم !!!!!

 قسمت سوم رو هم گذاشت پیش اون دو تا قسمت قبلی و گفت این هم مال منه چون که من خیــــــــــلی شجاعم  !!!!!!!

 بعد یه نگاهی به قسمت چهارم انداخت و گفت می خوام بدونم کدومتون جرئت دارین به این قسمت دست بزنین تا شکمش رو سفره کنم !!!!!!!!!!

   

نتیجه هایی که از این قصه می شه گرفت:

 

1- با کسایی که به شرارت و ظلم شهره آفاقند رفاقت نکنین.

 

2- در انتخاب دوست و رفیق و شریکتون هوشیارانه عمل کنین.

 

3- گذشت و فداکاری سرمایه هایی هستند که هیشکی از داشتنشون پشیمون نمیشه.

 

4- شیره چطور میتونه تموم گوزن رو بخوره ؟ نمیترکه؟ شاید هم یخچال داره میذاره توش، هرچی باشه قرن بیست و یکمه دیگه.

 

5- همیشه هرکی رو که میخوان بگن خیلی موذی و حیله گره میگن مثل روباه می مونه . پس چرا روباهه تو این قصه مثل گلابی نشست و گذاشت کلاه به این گشادی بره سرش؟

 

6- ناغافل کفتار این وسط چی کارس ؟ خودش رو انداخته قاطی چهارتایی ها ، فکر کنم نویسنده با کمبود حیوون مواجه شده بوده.