ای کی یوسان وعسل های استاد

 

 

روزی استاددراتاق خودش نشسته بود ومشغول خوردن عسل بود.شاگردان به

 استاد بزرگ گفتند))به ما هم عسل بدهید.))

استاد گفت :نمی شود.این چیزها که من می خورم دوا است و برای بچّه ها خوب نیست.

امّا برای آدم های بزرگ خوب است.

 اگر بچّه ها این دواها را بخورند می میرند.

 

 

 


وقتی استاداز اتاق بیرون رفت. بچّه ها شروع به تمیزکردن اتاق استادشدند.

ناگهان بشقاب استادبزرگ ازدست یکی از پسرها افتاد و شکست. پسرک شروع به

گریه کردن کرد.ای کی یو گفت))نترس من کارها رادرست می کنم.))

 

 

 

 

 


ای کی یو ظرف عسل را آوردوگفت:((بچّه ها بخورید))همه شروع به خوردن عسل ها کردند.

به به! چه قدر شیرین! چه قدر خوش مزه!

وقتی استاد آمد دید که بشقاب شکسته و ظرف عسل هم خالی شده.

ای کی یو گریه کنان آمد وگفـت:((ما ناراحت شدیم وقتی بشقاب شکست آن دواها

راخوردیم تا با هم دیگر بمیریم وشما ماراببخشید.))

استادبزرگ خندیدو گفت:((باز هم مراشکست دادی توخیلی باهوشی.))