اونیکه کیسه طلا رو دوشش داشت به خودش مغرور بود و به اون یکی فخر میفروخت .

و اون یکی آروم و بی صدا و سر به زیر راه میرفت .  

از قضا دزدها به قافله ی اونها حمله کردند .  

به گونی های جو نگاهی انداختند ولی چیزی ازشون بر نداشتند .  

وقتی کیسه های طلا رو دیدند از پس و پیش به الاغ نگون بخت حمله کردند .

الاغ زبون بسته خونین و مالین و به سرقت رفته و لت و پار رو زمین افتاد . 

 

و الاغ دیگه خنده کنان و سر حال از کنارش گذشت و رفت سر خونه و زندگیش .... 

 

خوب حالا از این قصه چند تا نتیجه میشه گرفت : 

 

1- غرور چیز خیلی بدیه و آدم مغرور دیر یا زود عاقبت غرورش رو می بینه . 

 

2- پولدار بودن همیشه مایه شادی و رفاه نیست ، گاهی دردسر های پولدار بودن از منافعش بیشتره .

 

3- از این که پولدار نیستید هیچوقت شرمنده و سر افکنده نباشید .  

 

4- اصلا چه معنی داره که الاغه به خاطر پولی که برای یه مدت کوتاه پیشش امانت بوده برای دیگران کلاس بذاره؟ 

 

5- اگه یه زمانی دوستاتون تو دردسر افتادن همینطوری بی خیال از کنارشون رد نشین ، حتی اگه از دستشون خیلی ناراحت هستید ، وگرنه اینطوری فرق شما با اون الاغ دومیه چیه؟